

سعی كن تنها باشی: زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذارعظمت عشق رادرك نكنی: زیرا آنقدرعظیم است كه تورا نابود خواهد كرد. بگذار خانه ی عشقت خالی ازوجود باشد: زیرااگرعشقی درآن منزل كند به ویرانه های آن هم رحم نخواهد كرد. اما اگرعاشق شدی: سعی كن تنها یك نفر را دوست داشته باشی . سعی كن عشقی كه داری عشق پاك باشد. با خندیه اوبخند و با گرییه اوگریه كن. و تنها برای عشق خود قدم بردار ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما انیس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد

من اگر غمگینم ...
اگر از رفتن تو دلهره دارم ...
تو خیالت راحت...
سهم هر روز دلم تنهاییست
از درخت راحت...
دست من کوتاه است
یاد میگیرم که درگیر خودند
و توقع بی جاست...
که اگر اینجا هستم ...
و گر از ناچاری به هم دل می بستیم...
تو خیالت راحت...
عادت من دوریست

دیروز با یک دسته گل رزآمده بود به دیدنم,با یک نگاه مهربان... همان نگاهی که سالها آرزوداشتم و از من دریغ میکرد
!!!گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده است
ولی من فقط نگاهش کردم
و وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود
{ بر گرفته از یه وب لاگ آشنا }

شاید آن روز كه سهراب نوشت
"تا شقایق هست زندگی باید كرد"
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت:
باید
اینجور نوشت :
چه شقایق باشی چه گل میخك ویاس
"زندگی اجباریست "

بعضی چیزها را باید بدون واسطه تجربه کرد....برای داشتن...
برای احساس کردن بعضی چیزهاباید از بعضی چیزها چشم
پوشید
.تجربه کردن باران زیر چتر بی معناست.باید
...چتر را بست و از خیس شدن نترسید تا احساسش کنی
...!مرا بدون چتر تجربه کنی
...!غیر از این باشد...
هرگز روی چترت نخواهم بارید...
دخترا از درس و مدرسه بيزارن!
پسرها از درس و مدرسه فرارين!
دخترها زير بار حرف زور ميرن!
پسرها خودشون حرف زور ميزن!
اگه يه دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه!
پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن!
فکر میکنم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور دور رفته ای
و اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم
و اشک های خدا حافظی را
برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت کردم غرورم را خاموش کردم
تو را سهم تمام رویاهایم کردم
انصاف نبود... به خدا انصاف نبود
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا قبل از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟
.
.
.
.
برای خداحافظی دیر است خیلی دیر...

چرا از مرگ می تر سید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین نمی کارند؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می تر سید؟
کجا آرامشی خوشتر از مرگ کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامشی جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند!
چرا از مرگ می تر سید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ی ذرات هستی محو در روئیای بی رنگ فرامو شی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوائی
نه دیروزی نه فدرائی نه امروزی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که هوشیاری نمی بیند!
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا((هر که راز در ترازو و زور در بازوست))
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می تر سید؟

نیستی..!!؟
مرگ امشب..!
آرام آرام می بارد !!؟
ونگاهش پاورچین پاورچین.....
بدون زدن ضربه ای به در
در آغوش
خیس تنهایی ام آرام می گیرد
و من سبک بال تر...!!
از همیشه در کنج خلوت دیوانگی ام اینبار
حقیقت نیستی را بو می کشم...!!
در فراق نبود جرعه ای...
با تبسمی سرد اما شیرین...
جام مرگ را سر کشیده...
و جرعه ای آب هیهات که
فرسنگها تا گورستان خیال فاصله ست.........!!!؟!!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم, خفقان!
من به تنگ آمده ام, از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم:
لب بامي,
سر كوهي,
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفته چند"!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟

دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم
اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من
روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه
شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه
فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه
شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم...
یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم!!!
اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره
اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم
گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم
چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم!
که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم!
سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم
عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن!!
من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم!!
آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن!!!
از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پيرمی شن...
بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن!!
یه عده از این آدما..انگار تو پيله می مونن...
عمرشونم تموم می شه ..توپیله هاشون میمیرن!!
بعضی ها پروازمی کن!!!پيله هارو باز می کنن!!!
بعدش می رن به آسمون...پرمی کشن تو کهکشون...
از آدما فقط یه اسم ...فقط یه یاد..فقط همون خاک می مونه...
بیاید همه قولی بدیم...تو پيله هامون نمونیم!
چون آسمون سهممونه...و پر کشیدن تقدیرمونه
میخام تلافی بکنم چشمای تو یادم میاد
میخام برم از پیش تو صدای تو واسم میاد
چرا ولم نمیکنی ؟
چرا نمیزاری برم ؟
بدون که من خسته شدم
می بینی
طاقت ندارم ؟
دلم نمیاد طلافی بکنم هرچی بدی کردی به من
یادم نمیره
این همه بی خیالیات جواب خوبی بود به من
هرچی صبوری میکنم میگن یه روز درست میشه
چقدر باید صبر بکنم این که زندگی نمیشه ؟
( چی میشد سرنوشت اونی که من میخام رو مینوشت ؟ )

يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس نمي داند چطور دوستم بدارد
نگاهش مي كنم شايد بخواند راز پنهانم
ولي افسوس و صد افسوس كه او هر گز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من , تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند.
وقتی که خاکم میکنن
وقتی که خاکم میکنن
بهش بگین پیشم نیاد
بگین که رفت مسافرت
بگین شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش
از حرفاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم
به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو
بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره داره
برید و از بیخ بکنید
نذارید از اسم من
یک کلمه جا بمونه
نمیخوام هیچوقت تنمو
توی قبرم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن
بزار نگات از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من
چال بشه با این همه خاک
برو نمیخوام ببینی
خونه ی من خالی شده
همدم من بجای تو
ریگهای پوشالی شده
اون که میگفت میمرد برات
دیدی که راستی راستی مرد
رفت و همه خاطره شم
بخاطرت برداشت و برد
بهش بگین نشست به پات
بهش بگین نیومدی
بگین هنوز دوستت داره
با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونه میاد جای همیشگی چونکه جامو اون میدونه

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد
تو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند
سايه در سايه ان ثانيه ها خواهم مرد
شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در دوري چشمان بهار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

چی شده چرا دنیا همش تیره شده
افسوس چرا خواب و رویا گریه شده
چی شده چرا ابرا میل رفتن ندارن
افسوس چرا قناریا نای خوندن ندارن
افسوس چرا پرستوها بالاشون رنگی شده
افسوس چرا چشما همه پر آب شدن
افسوس چرا ناله ها گریه شدن
افسوس چرا خورشید رنگ گذشتها نیست
افسوس چرا آدما همه رنگین شدن
چی شده چرا هیچکی برام دعا نمیکنه
افسوس چرا هیچکی قلبمو صدا نمیکنه
افسوس چرا زندگی رنگ غم و بوی نم میده
افسوس چرا دیگه خنده رو لبای آینه نمیشینه
افسوس چرا چشماش دیگه پلک نمیزنه
افسوس چرا هیشکی واسش فریاد نمیزنه
افسوس چرا هیچکی واسش اشک نمیریزه

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور ... مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها ، ديروزها ... ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد و درد ... مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر ... خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غم ناكم نهند ... بعد من ناگه به يك سو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي نا شناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من ... در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بي گانه اي در بر آيينه مي ماند به جاي تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي ... مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود ... مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راه ها ... ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پو سد آنجا زير خاك ... بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام وننگ ...
فروغ فرخزاد

آرزو داشتم همانطوري كه من تو را دوست دارم تو نيز مرا دوست بداري و اين دل اميد وار مرا با لبخند شيرين و مهر آميزي روشن سازي چه آرزوها داشتم ولي تو چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زدي كه جز توده اي خاكستر از آن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش هر لحظه به خود مي گويم اي آرزوي من از دل من اين كلبه ماتمكده بيرون رو در دل ديگري جايي كه شايد ديگران را خوشبخت سازي مرا ترك كن ديگر در اين كلبه قلبم جايت نيست ... برو ... برو ...

حالا که عاشق یکی دیگه شدی
حالا که لایق یه دیونه شدی
بذار حقیقتی رو برات بگم
قصه ی یه عاشق دیونه رو برات بگم
یه روزی یه دیونه عاشق یه دیونه میشه
عاشق دیونه ی ما آواره ی صد تا می خونه میشه
نمی گفت به معشوقش دوسش داره عاشقش
آخه روش نمیشد بگه لالایی شبای اون اسم عاشقش
وقتی خیره میشد به عکس اون ثانیه ها معنی نداشت
تو قلب دیونه ی ما بی وفایی رنگی نداشت
فکر میکرد دنیا همه مثل اونن
خوب میتونن قلب همو از تو نگاها بخونن
اما دید یه روز همه میگن
معشوقش عاشق یکی دیگه شده
دست به دست اون راهی می خونه شده
دیونه ی ما اون روز شکست
اون شب لالایی نداشت تا صبح نشست
اشکُ تو چشاش من دیدم حلقه می بست
بعد زد ، آینـَـــــه رو شکست

آه اي مردم دلي گم کرده ام
در عبور از وهم زاران ، با همه ناباوري
بر بلنداي خيال
قله نيلوفري
گرکسي خواهد به
من باز آردش
اين نشاني :
کوي بي نام و نشان
سايه سار عاشقان
هر که پيدايش کند برداردش